برای پیوستن به بهمن مرادیان پی در فیس بوک روی عکس کلیک کنید.

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۰/۰۲/۲۶

سرزمین گل و بلبل به چه روز افتاده !!!















در سال های گذشته ، در یکی از روزهای آرام زندگی ، با یک صحنه روبرو شدم ، که زندگی ام را تکان داد و افکارم را به سمت خود جذب کرد و برای ساعت ها ، ذهنم را مشغول کرد.




در این صحنه شاهد به پایان رسیدن یک زندگی بودم !!! زندگی ای که به ایستگاه آخر رسیده بود ! و این زندگی ، زندگی یک پرنده بود !!




یک پرنده که گویا با برخورد به آپارتمان های مجاور، به وسط خیابان افتاده بود !!! و در حال جان دادن بود و تعدادی از همنوعانش در بالای سر او ، در حال پرواز بودند و از این اتفاق بسیار اندوهگین !! این طرز برخورد کاملا از رفتارهایشان و سر و صداهایی که در می آوردند ، مشخص بود. یک پرنده در حال جان دادن ! و تعدادی اندوهگین ، برای روی دادن این اتفاق ، در بالین او!!



ما انسانها اگر از پیرامون خود و درچنین رویدادها درس بگیریم و ازاین درس ها در زندگی شخصی خود استفاده کنیم و هم نوع امان را دوست داشته باشیم و به هم کمک کنیم ، بسیاری از مشکلات و اصطکاک ها ، در رفتارهای روزانه از بین می رود و تحلیل می رود.



ما باید در لحظاتی که زندگی دوست و هم نوع امان دچار مشکل یا به اصطلاح دست خوش تاریکی شده ، او را دلداری بدهیم و در چنین شرایط شمع روشن کنیم و به افکار و زندگی او ، روشنایی ببخشیم. تا او بتواند با مشکل روخ داده بهترین برخورد را بکند و بهترین نتیجه ی ممکنه را دریافت کند.



ما نباید مشکل را برای او بزرگ و یا دور از منطق جلوه دهیم و او را مایوس کنیم، ما باید با یک برخورد حرفه ای و معقول ، به دلداری دهیم.



ما اگر از اتفاقی که برای این پرنده روخ داده ، یک درس کوچک بگیریم ،واقعا در رفتارهایمان به ما کمک می کند .



زیرا ما انسانیم و دارای عقل و شعور ، پس باید بهتر عمل کنیم.



قصدم از توضیح ، برای شما به عنوان یک بیننده و مخاطب سیاسی ، این بود که شما و ذهن شما را به سال های گذشته و ابتدای این تنشها ببرم ، این تنشهایی که ، باعث تغییر نظام سیاسی ، اجتماعی ایران شد و طرز برخورد مردم باعث شد ، که نظامی تا گردن در جهل و جنایت ، بر کشورمان سوار شود .



این مسیر را قصد دارم ، همانند چند قطعه ، پازل در کنار هم بچینم و برای شما توضیح بدهم که ای کاش ، بعضی برخوردها را با کمی فکر انجام می دادید و دیگر هیچ.....





سرزمینی آباد ، که روز بروز ویران تر می شود.....





سرزمین گل و بلبل به چه روز افتاده
بلبل آ ن وزق است و چمن آن لجن




سرزمین آباد و سر سبزی بود که در آن حیوانات زیبا ، زیر سایه آزادی ، در کنار پادشاه آزاده ، عاشق و مهربانشان زندگی‌ می‌ کردند .


پادشاه مریض ، پیرو وخسته بود ، ولی ،‌ همواره به فکر پیروزی و سربلندی حیوانات سرزمینش بود .

در آن بهبحه ی شادی و لبخند ، کفتار پیروخرفتی از فضای مهربان آن دیار می‌ گذشت ، ناگهان دید !

همه آنها شاد و مسرور بودند و لبخند سبزی برلبان شان بود.

این کفتارپیر ، از دیدن این چنین سرمستی متعجب شد و سعی بر این داشت ، که مردم را گمراه کند!!! در پی افکاری شوم بود که چگونه مردم را بفریبد!!!

کفتار پیر و خرفت، جنگ ،غارت و کشتار راهدیه کرد به آن دیار سبز!!!

او با خود فکر می کرد که این سرزمین همانا مال من است!!!

پس از آن روز به بعد شروع به مبارزه با پادشاه آن سرزمین کرد ، از آنجا که پادشاه مهربان بود و کفتارپیر و خرفت !!! پادشاه شروع به دادن موقعیت به کفتار شد، ولی او نخواست !!! در واقع او همه چیز را می خواست و براین باوراستوار بود !!! او می‌خواست سرزمین را برای خود کند !!!
سپس به مبارزه با پادشاه و حیوانات دیگر ادامه داد !!!

و همچنین برای فریب دادن مابقی راه حل طرح کرد!!! آنان را وعده ی سر خرمن داد!!! نابینایان ذهنی او را باور کردند و او را مقبول قلم داد کردند!!!

پادشاه از موضوع با خبر شد و همه را خواند ، برای آنها توضیح داد که این گونه نیست و کفتار سایه ایست در تاریکی !!!

انگار گوش ها را پر ز موم کرده بودند !!! کسی فرمایشات او را نمی شنوید !!!

از آنجا که او دل رحم بود ، به فکر چاره روی آورد و این کفتار را به دیاری دیگر فرستاد !!! در این فاصله سعی بر این کرد که مردم را هوشیار کند ، ولی مردم هر روز بدتر از دیروز شدند!!!

حتی سعی کرد که کفتار پیر را به مردم معرفی کند ، ولی مردم گوش شنوایی ند اشتند !!! در واقع می پنداشتند که پادشاه خبیس است !! ولی این چنین نبود !!! افکار به سمتی می رفت که دیگر کسی جلو دارش نبود!!! کفتار همانند یک بیماری مزمن شهر و دیار را فرا گرفته بود و هر روز در حال ترویج مزخرفات بود!!!

حیوانات را به سمت خرافات می برد ، چون حیوانات از لحاظ شخصیتی ترسو بار آمده بودند!! این موضوع در سرشت آنها جا افتاده بود و با شخصیت آنها اجین شده بود!!!

شرایط موجود این دیار، لحظه به لحظه بدتر می شد و پادشاه هر روز نگران تر از دیروز !!!

او به فکر بقا نبود !!! او به فکر حیوانات بود و در طرح برنامه ای برای رفاه حیوانات بیشه!!!

مگر می شود کسی در این شرایط باشد و به فکر تاج و تخت نباشد !! ولی در واقع این چنین بود!؟؟ تنها دغدغه ی فکری او حیوانات بیشه ی سبز بودند !!!

تمام تلاش پادشاه جوابی در پی نداشت و پادشاه ناگزیر ، مجبور به ترک دیار سبز کرد!!! خانواده اش از بین رفتن و تمام دارایی او به تاراج رفت !!! طرفدارانش زیر پا ماندند!! هم پیمانانش را سیلی زدند!!! و....

آن پیر خرفت حیوانات را به مکانی بحث برانگیز کشاند و در مکان عجیب با نابینایان ذهنی دیدار کرد!!!

کفتار روز به روز مقدس تر شد و از پادشاه یک غول برای حیوانات دیگر ساختند و بت بزرگی ، برای نابینایان !!!

در آن دیدار همه چیز و همه کس دروغ بود !!! وعده ها همه دروغین و واقعا خنده دار !!! ولی حیوانات انگار از هوش رفته بودند!!! کفتار با مکر خاصی با حیوانات روبرو شد و همه را خام کرد و این واقعه اتفاق افتاد!!!

در عین ناباوری همه آن پادشاه را لعنت گفتند و آن شیاد روز به روز مقدس تر شد!!!

این فشار باعث شد پادشاه به دور از سرزمین اجادی به زندگی خود پایان دهد!!!

زندگی او در شرایط بدی به پایان رسید و با بدترین حالت ممکن!!!

کفتار برای بقای خود مکر کرد و با مکر ابتدایی بسیاری از قوی جستگان را از گردانه ی رویدادها حذف کرد!!! در نقشه ی بعدی جنگ به پا کرد و با جنگ ، خود را تثبیت کرد و همه چیز را صاحب شد و...

بعد از گذشت سال ها استبداد و ظلم بر حیوانات ، زندگی این بزرگ خرفت ، در حال به پایان رسیدند ، ولی حیوانات راحت نشدند!!! او رفت ، با تمام بدهایی که داشت ، ولی خط فکری که به جای گذاشت ، تباهی به بار آورد!!!

در همان شلوغی ، جنگ و کشتار حیوانات بی گناه ، پیر خرفت مرد .
لاشه ی او را در آن سرزمین ویران ، خاک کردن و به آن عبادت نمودند.

افرادی که پروراند با تیشه به جان سبزینگی این سرزمین افتادن !!! مقداری ازقوی جستگان را گردن زدند!!! همه چیز را به یغما بردند !!! هر چه کردند نابودی به بار آورد !!!

کفتارانی که زیر بال و پر این بزرگ خرفت خوی گرفتند ، بدی او را از یاد همه بردند ، زیرا بدتر از او بودند و هستند !!!

آنان می کشند ، می کشانند ، می درند و می تجاوزند و ...

فضای سبز سرزمین را با گرد نا امیدی و مخدر از بین بردند !

بعد از گذشت سالیان دراز ، نابینایان ذهنی ، آرام آرام به اشتباه و کرده ی خود پی بردند !!! با خود فکر کردند که چرا به خرافات پوچ کفتار گوش فرا دادند و باعث مرگ پادشاه مهربان شدند ! اما بدونه اینکه بگویند چرا ؟ شروع کردن ، تقصیر را بر گردن هم دیگر انداختند و با همین رفتارها از یکدیگر فاصله گرفتند و فاصله ها روز به روز بیشتر و از این موقعیت دیگر کفتاران سود بردند و دیگرهیچ ....

حال بسیار دیر است ، به این فکر افتادن ، زیرا موجودات زیادی به دست این اوباشان ، از دست رفته اند و دیگر آنقدر در سختی فرو رفته اند ، که برای مبارزه نایی ندارند !

تعداد دیگری شروع به بیاد آوردن پادشاهان هزاران سال پیش آن دیار نمودند و آنان را تقدیس و شروع به رواج دادن نام آنان در دنیا نمودند و خود را برترین نسل روی زمین معرفی‌ کردند، آری شما برترین ، بهترین و فهمیدترین بودید" کارتان زیباست " ولی‌ سالیان زیاد گذشته و پادشاهان رفته ا‌ند ، ما هرچه که بودیم ، بودیم !! ولی‌ حالا چه هستیم ؟ آیا هنوز وقتی‌ نام دیارت را در گوشه کنار دنیا می‌ آوری ، مانند قبل به آن احترام می گذارند؟ یا با نگاهی‌ سرد از آن می گذرند! این طرزفکر را باید ترمیم کرد ، نباید به گذشته ها تکیه کرد و جلو رفت ، زیرا که گذشته و پادشاهانش از میان رفته اند و دیگر تکرار نمی شوند!!

ما باید بیاییم از گذشته درس بگیریم و با قدرت و توانایی فکریمان به دست نیروی جوانی که داریم با پشت کار فراوان تلاش کنیم و سرزمین مان را آباد و آزاد کنیم و نامش را تقویت ببخشیم و تا مانند گذشته در میان کشورهای دنیا به نیکی از سرزمین و کشورمان یاد کنند.
حال پس از این مرور می دانم که شما نسل جدید این سرزمین ، باور دارید که چه گذشت و علم این را دارید که برای خود انتخاب کنید وبا همبستگی دوباره می توانید برکه ی ویران را نو سازی کنید و این کفتاران و کفتار اندیشان را از سرزمین مان بیرون کنید. ما نسل جدید برنا و توانا هستیم و در آبادانی باید تمام تلاش مان را بکنیم.




۱۳۸۷/ ۲۰۰۸



مسعود فرجی