برای پیوستن به بهمن مرادیان پی در فیس بوک روی عکس کلیک کنید.

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۰/۰۳/۱۰

همه چیز را می‌توانید بگیرید، عدالت را نه!


راستش شايد تماشای شگفت زده‌ی زندگی گیاهان هميشه سبز مرا متوجه کرده که در میان انسان‌ها نیز «همیشه سبز»هایی وجود داشته و دارند؛ انسان‌هایی که در طول تاریخ بشری پا بر سر همه‌ی پاییزها و زمستان‌ها، همه‌ی تاریکی‌ها و یخبندان‌ها، و همه‌ی نبودها و نابودی‌ها گذاشته و استوار و مقاوم و خندان در بهاری همیشگی سفر می‌کنند؛ بهاری که اساس‌اش در تغییر و دگرگونی است و، در واقع، «همیشه سبز»ی‌شان، که ریشه در تضاد با وضع موجود دارد، يادآور مفهوم واقعی دیالکتیک است. همانگونه که گیاهان «همیشه سبز»، با تناقض حضور خويش به تکامل طبیعت کمک می‌کنند، انسان‌های «همیشه سبز» نیز نقشی اساسی در ماندگاری و تکامل بشری داشته و دارند.

دیروز وقتی عکس‌های خانم نسرین ستوده، یکی از درخشان‌ترین زنان عدالت‌خواه سرزمین‌مان، را دیدم که با دستبند اما چهره‌ای خندان، در میان زندانبان‌های بی‌خِردش ایستاده بود، به یاد سروهای «همیشه سبز»ی افتادم که رو در روی زمستان ایستاده‌اند و انجماد و ایستایی‌اش را به چالش می‌کشند.

سالیان سال، از زندگی‌ام، هر سال، اول پاییزی که برخی آن را «بهارعاشقان» می‌نامند و من هیچوقت دوستش نداشته‌ام، کلی غصه‌ی درخت‌ها و گل‌هایی را داشته‌ام که می‌پژمردند؛ گیاهانی که در طول زندگی ام دوست من بوده‌اند، در حیاط‌ها، پشت پنجره‌ها، بر لبه‌ی نرده‌ها تماشای‌شان کرده‌ام، تمام بهار و تابستان از خندیدن‌شان لذت برده‌ام و در دست‌های گیاهی‌شان عطر و رنگ و شادمانی طبیعت را يافته‌ام. سالیان سال همراه با آن‌ها از پاییز غم زده عبور می‌کردم و از دوران سیاه و سرد زمستان می‌گذشتم تا دوباره به بهاری شادمان که عاشقانه دوست‌اش می‌دارم برسیم.

اما سال‌ها نيز هست که با شناخت و پیدا کردن گیاهانی که با همه‌ی ظرافت و شکنندگی‌شان از سر هر پاییز و زمستانی می‌گذرند و همیشه در بهارند، دیگر نه درد پاییز را دارم و نه هراسی از زمستان. همیشه در حیاط و بالکن و اتاق و هر کجایی که دستم برسد از این نوع گیاهان و گل ها نیز می‌کارم که هیچ پاییز و زمستانی نمی‌تواند پژمرده‌شان کند، یا زندگی را از آن‌ها بگیرد؛ همان‌ها که فرنگی ها به‌شان می‌گویند «همیشه سبز»؛ همان‌ها که از خورشید تغذیه می‌کنند؛ همان‌هایی که در فرهنگ ایرانی ما مظهر زندگی بوده‌اند؛ همان‌ها که مردمان ایران در طول تاریخ دوست‌شان داشته‌اند و هنوز هم دوست‌شان دارند، با این که هزار و چهارصد سال است که نتوانسته‌اند آن‌ها را با خیال راحت در شب‌های یلدا آذین ببندند و کنارش به جشن و پای‌کوبی بپردازند؛ همان‌ها که هنوز مردمان ساده باور دارند که: «این‌ها را حضرت زرتشت کاشته است»، و به جای رفتن به امام‌زاده ها کنار آن‌ها می‌روند و خواست‌هاشان را از آن‌ها طلب می‌کنند، و همان‌ها که حکومت اسلامی سبزی و طراوت همیشگی شان را بر نمی‌تابد و به قطع آن‌ها می‌پردازد، و همان‌ها که حتی وقتی که فرو می‌اندازندشان، از جایی دیگر سر می‌کشند و سر تمامی ندارند.

راستش شايد تماشای شگفت‌زده‌ی زندگی گیاهان هميشه سبز مرا متوجه کرده که در میان انسان‌ها نیز «همیشه سبز»هایی وجود داشته و دارند؛ انسان‌هایی که در طول تاریخ بشری پا بر سر همه‌ی پاییزها و زمستان‌ها، همه‌ی تاریکی‌ها و یخبندان‌ها، و همه‌ی نبودها و نابودی‌ها گذاشته و استوار و مقاوم و خندان در بهاری همیشگی سفر می‌کنند؛ بهاری که اساس‌اش در تغییر و دگرگونی است و، در واقع، «همیشه سبز»ی‌شان، که ریشه در تضاد با وضع موجود دارد، يادآور مفهوم واقعی دیالکتیک است. همانگونه که گیاهان «همیشه سبز»، با تناقض حضور خويش به تکامل طبیعت کمک می‌کنند، انسان‌های «همیشه سبز» نیز نقشی اساسی در ماندگاری و تکامل بشری داشته و دارند.

روشن است که در قافله‌ی اهل تغییر و از ایستایی به در آمدن، وضع انسان به مراتب سخت‌تر از گیاه است، چرا که گیاهان تابع قوانین طبیعت هستند؛ قوانینی که در ذات شان تبعیض نیست و نمی‌توانند جلوی هیچ تغییر و دگرگونی را بگیرند. در حالی که انسان درگیر و آلوده‌ی آیین‌ها و قوانینی است که معمولا آبشخورشان در تبعیض و بی‌عدالتی است، به خصوص آیین‌ها و قوانینی که ریشه در مذاهب داشته باشند؛ چیزی که اکنون در سرزمین ما تیغ برداشته و به جان هر آن چه‌هایی افتاده است که بوی تازگی، تحول و تغییر می‌دهد.

اکنون علاوه بر میلیون‌ها میلیون انسانی که زير سلطه‌ی قوانین تبعیض آلود و کشنده‌ی حکومت اسلامی روز به روز پژمرده‌تر و رنجورتر می‌شوند، زندان‌های ما نيز پر است از سروهای سرفراز و سربلندی که رو در روی این قوانین مردم کُش ِ آزادی ستیز ایستاده‌اند و با زنده بودن و «همیشه سبز» بودن خود مدام به آن‌ها اخطار می‌کنند.

یکی از این در بندان «نسرین ستوده» است. زنی که با سلاح حقوق بشر، و عشق به انسان، «سرو»سان و خندان، آن گونه که در ذات فرهنگ ایرانی ماست، مقابل اهل زمستان سینه سپر کرده است.

نسرین دیروز، در اولين جلسه ی رسیدگی به پرونده ی باطل شدن پروانه‌ی وکالتش، تصویر روشنی از جنگ بین نور و تاریکی بود، بین انجماد و گرما، بین اندوه و شادمانی، و بین پژمردگی و سبزی. به ویژه بدان هنگام که نگهبانان بیچاره ی بی‌خِرد دست‌هایش را گرفته بودند تا برای سلام گفتن به زنان همراهش، و برای در آغوش کشیدن همسر محبوب‌اش، آقای رضا خندان، بلند نشوند. حرکت زندانبان‌ها به راستی چون تیغ‌های زمستانی بودند که بر تن درختان «همیشه سبز» می‌کوبند تا از سر بر شانه‌ی خورشید گذاشتن‌شان جلوگیری کنند. و ديديم که نسرین، درخت همیشه سبز ما، با همه‌ی ظرافتش، تیغ‌ها را فروريخت و سربرآورد.

تردیدی نیست که قدرت نسرین و نسرین‌ها در زمانه‌ی ما، و در شرایط کنونی سرزمین‌مان، از آنجا و تا آنجایی است که خواستار رفع همه‌ی اشکال تبعیض ـ از سیاسی گرفته تا اقتصادی و فرهنگی ـ از زندگی مردمان سرزمین مان باشند. چرا که پاشنه‌ی آشیل حکومتی که ریشه بر تبعیض دارد، چیزی جز عدالت نیست. و نسرین این را به خوبی می‌داند که در جلسه اولین رسیدگی به پرونده‌ی باطل شدن پروانه‌ی وکالتش می‌گوید: «من بي‌پروانه‌ي وكالت يا با پروانه، به اين احكام معترضم. اعتراض به احكام ناعادلانه نياز به پروانه‌ي وكالت ندارد. به آنها بگو پروانه‌ام را از من بگيريد، عدالت را نه!»



۰۹ خرداد ۱۳۹۰ شکوه میرزادگی