برای پیوستن به بهمن مرادیان پی در فیس بوک روی عکس کلیک کنید.

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۰/۰۳/۱۳

اندکی‌ صبر، سحر نزدیک نیست !!!!





به نام هویت انسانی‌

اندکی صبر سحر نزدیک نیست. ما خسته شدیم بس صبر کردیم و جز تیرگی ندیدیم. ما صبرمان به سر آمد بس که پیش چشمهای ناباور ما عزیزانمان را کشتند. بس که دختران هاله‌ی داغدار پدر را چشم بر هم زدنی به ماتم مادر نشاندند.بس که خون دیدیم و عادت نکرده بودیم به دیدن این همه خون. بس که با لباس‌های خاکی و موتورهاشان رعب و وحشت ایجاد کردند و باطوم فرود آوردند و یا مهدی گویان تن‌هامان را کبود کردند.بس که گاز استشمام کردیم و دود بود و آتش و خون. بس که روزگار به کام دل ما نچرخید. بس که فرزاد هامان را بالای دار کشیدند و حتی جنازه‌اش را ندیدیم تا بر آن دل سیر اشک بریزیم. ما خسته‌ایم که اینهمه اخبار بد شنیدیم و هیچ خورشیدی بر آسمان آمال‌مان نور نپاشید. بس که پرپر کردند گلهای نو شکفته‌ی سرزمینمان را. بس که مدفون کردند زیر خاک زندگی‌ها و آرزوها را . بس که در بند کردند یارانمان را. بس که ما روح‌مان پر است از زخم و ترمیمی هم ندارد. ما هنوز نگاه «ندا »در نی نی چشمان‌مان می‌لرزد و لبخند آخر «سهراب »دلمان را میفشارد. ما درد داریم و تا دنیا دنیاست فریاد. ما یادمان نمی‌رود و اینهمه ظلم پیش نگاه‌های .وحشت زده‌ی مان هنوز پررنگ است بی تعارف بگویم! ما عادت کرده‌ایم به دیدن خون! ما عادت کرده‌ایم به هرروز شنیدن اخبارهای تکان دهنده و شور و احساسات دو روزه! ما عادت کرده‌ایم به بازداشت شدن و دربند رفتن یاران‌مان و انگار نه انگار که عمر و جوانی‌شان است که می‌سوزد پشت میله‌های سیاه! ما به دیدن پیکرهای آویزان و به دار آویخته شده در سحرگاه‌های اوین و کوچه خیابان‌های شهر عادت کرده‌ایم. ما به شنیدن خبر شکنجه‌ی هم سن و سالان‌مان در زندان و مرگ‌شان در خیابان عادت کرده‌ایم! ما مردم احساساتی هستیم که امروز با غم و اندوه از مرگ هاله میگرییم، اما به دست روی دست گذاشتن هم عادت کرده ایم. ما به دزدیده شدن جنازه ی شهدامان عادت کرده ایم. ما به فراموشی عادت کرده ایم . نشسته ایم و تمام این جنایات هرروزه جزیی از روزمرگی و زندگی ما شده است ... ما به ظلمشان عادت کرده‌ایم! ما به رعب و وحشتی که حضورشان در خیابانها بر می‌انگیزد عادت کرده‌ایم. ما اجازه داده‌ایم که ایران ما را قرق کنند و برایمان آنجور که می‌خواهند ببرند و بدوزند و عادت کرده‌ایم با بی‌میلی به تن کنیم. ما به تبعید شدن و کوچ اجباری از سرزمین مادری‌مان عادت کرده‌ایم. ما کشورمان را به بیگانه سپرده‌ایم و به له شدن تن هموطنانمان زیر چکمه‌های اجنبی عادت کرده ایم. ما به سکوت و دم نزدن عادت کرده‌ایم می‌دانم که زمان ناامیدی نیست اما من دلم گرفته است! بغضم فریاد شده و فریادم سکوت. من از نمایش اقتدار آنها خسته‌ام و دلتنگ یک بیست وپنج خرداد دیگر. من دلم می‌خواهد که باز امید به دلهامان بازگردد و ببالیم به دستبندهای سبزی که هنوز از دستهامان باز نکرده‌ایم. من دوست دارم نشان دهیم که هستیم هنوز و کم نیاورده‌ایم. من دوست دارم با تمام غمی که داریم بخندیم به تمام پهنای صورتهامان و پوزخند بزنیم به افکار و وقاحت آقایان. ما قول داده‌ایم دل قوی داریم و به تماشا بنشینیم سحر پیروزی را و سبز کنیم جای محمد و ترانه و امیر و بهنود را. که روزی همه مان دوباره دست در دست هم به خیابان بیاییم و تکرار کنیم شکوه بیست و پنج خردادمان را. حتی پرشکوه تر و در خیابانها بمانیم تا آنروز که هیچ گلوله‌ی تفنگی به تن عزیزی نمی‌نشیند. هیچ نسرین عاشقی پشت میله های زندان تولدش را جشن نمی‌گیردو هیچ راه انقلابی به آزادی بسته نیست.