برای پیوستن به بهمن مرادیان پی در فیس بوک روی عکس کلیک کنید.

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۰/۰۵/۱۸

22 بهمن سال 1388


آنچه در این روز بر من گذشت:
به نام هویت انسانی
در این روز وعده بود که ملت سبز ایران برای عدالت و آزادی به خیابان جاری شوند و برای دفاع
از حق خود تظاهرات ضد حکومتی کنند. و بنده هم به عنوان یکی از کوچکترین موج های این
جنبش ، هم فعالیت می کردم و هم خودم را برای این روز ، آماده می کردم.
در روز قبل از 22 بهمن {21 بهمن} تراکت های بسیاری برای پخش، آماده کردم . آن شب تمام
کارهایم را انجام دادم و با خیالی آسوده ، به خواب رفتم. صبح روز 22 بهمن ساعت 6
صبح از خواب بیدار شدم و یک سری کارهای شخصی خودم را انجام دادم و تقریبا ساعت 7:45
دقیقه صبح روز 22 بهمن از منزل خارج شدم. ساعت از 8 صبح گذشته بود که در میدان 7
تیر استقرار یافتم. چون ساعتی وقت داشتم ، برای چک کردن خیابان های مجاور به سمت
میدان ولی عصر و در خیابان کریم خان راه افتادم. شرایط بسیار خطرناک و امنیتی بود .
در مقابل مسجد الجواد تعداد زیادی مزدور حاضر بودند . و در خیابان های مجاور و کریم
خان ، هر نیم متر، یک مزدور با تجهیزات کامل مستقر بود. همین طور من به روند خود
ادامه دادم ، تا به خیابان حافظ رسیدم و یک باره متعجب شدم !!!
همیشه
مامورین امنیتی نظام فاشیستی مذهبی لباس های روتین خود را به تن داشتند که مقداری
از آن هم با پوشش پلاستیک سفت و سیاه عایق بندی شده بود ، ولی این مرتبه به جای
پلاستیک از فلز !!!!؟، روی لباس های آنها استفاده شده بود. تقریبا لباس هایشان
مانند زره بود. و تعداد مامورین گاردی و سوار بر موتور در خیابان حافظ بسیار بود ،
طوری که سرتا سر خیابان را فرا گرفته بودند.
همین طور ادامه دادم تا میدان ولی عصر و شرایطی ارعاب انگیزتر حاکم بود. به دور میدان
رسیدم و از یکی از خیابان های موازی با خیابان کریم خان بر گشتم به سمت میدان 7 تیر
و چیزی که من در فرعی ها مشاهده کردم خیلی بیشتر از خیابان اصلی بود. همه جا را
لباس شخصی ها ، نظامیان و بسیجی ها و مامورین گاردی و... در دست گرفته بودند. من در
یک کوی بن بست تمام تراکت ها را مخفی کردم ، تا مشکلی ایجاد نشود و به مسیر خود
ادامه دادم. تا به میدان 7 تیر رسیدم و یک دفعه یک مامور لباس شخصی به سمت من آمد و
من هم با اعتماد به نفس به سمتش رفتم!!؟؟
به من گفت توی کیفت چیه ؟ گفتم لباسه . درش را باز کردم و تا دید که لباس سبزه .گفت :
لباس سبز.......
و
متاسفانه من بازداشت شدم. داخل ونی که من را می برد . تعداد زیادی بودند و من هم
حدود 20 دقیقه تحمل کردم تا به بازداشتگاه رسیدم. و ازهمان لحظه که ما را پیاده
کردند ، ضرب و شتم شروع شد.
اول من را در یک راهرویی که کامل مشخص بود که برای شکنجه و ضرب و شتم درست شده بود ،
بردند!! و من را با یک نحویه خاص به دیوار می کوبیدند و در آنجا چند نفری به سمت من
که هم دستم بسته بود و هم چشمانم بسته بود و هم به سمت پایین آویزان بودم حمله
کردند و من را مورد ضرب و شتم قرار دادند.
تقریبا چند ساعتی من را زدند و بعد برای بازجویی ، من را به یک اتاق بردند و در آنجا
بازجویی ...... بود.
در آنجا اول سوال کرد که اسمت چیست ؟ من جواب دادم . این
بازجو ، طوری با من شروع به صحبت کرد که انگار کاملا من را می شناسد و من را با اسم
کوچک صدا می کرد.
از من سوال می کرد
که برای چه به خیابان آمده ای ؟
چرا
آمدی 7 تیر ؟
از چه
طریقی باخبر شدی ؟
آیا از
اینترنت استفاده می کنی ؟
چه نوع
شعارهایی می خواستی سر بدی ؟
چند تا
از دوستانت سبزند ؟
ایمیلتو بده ؟
آیا
ماهواره در منزل داری ؟
از چه
سایت هایی استفاده می کردی ؟
چرا
پوشش سبز داشتی ؟
قرار
بود به کدام مکان حمله بکنید ؟
دوستانت را معرفی کن ؟
در چه
تجمعاتی شرکت کردی ؟
و
خلاصه یک سری سوالاتی که واقعا جواب هایی ........ داشت. من یک سری از سوالات را آن طوری که می خواستم ، جواب دادم و مورد ضرب و شتم قرار گرفتم
و یک سری را هم جواب ندادم و باز هم مورد ضرب و شتم قرار گرفتم. ولی با این که ،
فشار بر روی من بسیار زیاد بود ، به هیچ وجه به این فکر نکردم که به دوستانم خیانت
بکنم و اصلا فکر نمی کنم. این ظالمین با فشار زیادی که می آوردند ، دنبال شناسایی
افراد از دهان دوستانشان بودند.
بالاخره بعد از چندین ساعت ضرب و شتم و بازجویی ، من را به قسمت دیگر انتقال
دادند.
در آن قسمت تعداد زیادی خانم بود ، که من هم از روی صداهای زیادی که به گوشم می خورد ، می
توانستم تشخیص بدهم ، که تعداد آنها بسیار زیاد بود. و از روی ناله ها و صدای جیج
آنها می توانستم تشخیص بدهم که حرامیان نظام ، دختران و زنان پاک این سرزمین را
مورد ضرب و شتم و شکنجه قرار می دادند.
در آن قسمت هم من آویزان بودم و فقط صداها را می شنویدم. و بعد از چند دقیقه ای دوباره من
را به قسمتی دیگر و خارج از آنجا بردند.
یک مقدار از مسیر خاکی بود و از تکان خوردن ماشین این را به
خوبی تشخیص دادم.
تقریبا اگر اشتباه نکنم یک ساعتی طول کشید و من وتعداد زیادی از بازداشتی ها به آن مکان نا
مشخص رسیدیم.
و آنجا هم مورد ضرب و شتم و ناسزا قرار گرفتیم. در آنجا من می شنویدم که تعداد زیادی پسر و
دختر وجود دارند که شماره ای که برای من در نظر گرفته بودند نزدیک به 1000 بود ، که
به علت مسائل امنیتی نمی توانم ، مستقیم شماره ام را بیان کنم. در آنجا خبرنگار
خارجی ، یک سری دوستان شهرستانی که از شهر خود برای اضافه شدن به ما آمده بودند را
بازداشت کرده بودند. جالب ترین ، جالب این بود که یک شهروند سبز را با ویلچر
بازداشت کرده بودند.
و چیزی که من از این بازداشت ها دریافتم این بود که این فاشیست ها استراتژی اشان این بود
که مردم را با دلیل و بدون دلیل از کف خیابان بازداشت کنند که از تعداد سبزها کم
شود. چون نظام آدم های خود را از ناکجا آباد اجاره کرده بود. در این روز به ما هیچ
چیزی برای خوراک ندادند!! غیراز یک سری نوشیدنی که انگار مسموم بود و هر کس می خورد
، به سرویس بهداشتی احتیاج پیدا می کرد. و وقتی درخواست می کرد ، مورد ضرب و شتم
قرار می گرفت.
بالاخره بعد از چندین ساعت از ما تعهد گرفتند ، موبایل هایمان را تسخیر
کردند و فقط پسرها را سوار اتوبوس هایی کردند و چند تا چند تا در خیابان هایی پیاده
می کردند . من را در اتوبان باقری، ساعت 4 صبح ، پرتم کردند بیرون و من به زمین
خوردم و تا بلند شدم و به خودم آمدم و دیدم در وسط اتوبان باقری هستم.
من در رابطه با آزادی خودم ، هم خوشحال شدم و هم اندوهگین.
خوشحالم که اینقدر این نظام بی در و پیکر است که من را با اینکه چند سابقه
امنیتی دارم را آزاد کرد.
و
اندوهگین چون خانم ها را آزاد نکردند و مشخص نیست که چه تقدیری در انتظار این
عزیزان است ؟!
آیا
تقدیری مثل تقدیر مریم صبری عزیز، در انتظارشان است و یا ترانه ای دیگر بوجود می آید.
امیدوارم این طور نباشد.
در هر
صورت این بار هم گذشت.
با سپاس و احترام

رسانه شمایید

بهمن مرادیان پی { بهمن بهنود}