برای پیوستن به بهمن مرادیان پی در فیس بوک روی عکس کلیک کنید.

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۰/۰۵/۱۰

تحلیل "کارل مارکس" درباره مجازات اعدام









مجازات اعدام

86/06/11روزنامه تایمزمورخ 25 ژانویه [1853] در مقاله ای تحت عنوان «حلق آویز شدن افراد معمولی» به نکات زیر اشاره دارد:

«غالبا باور بر این است که دراین کشور، در پی اعدام هایی که در انظار مردم انجام می گیرد؛ بلافاصله شاهد مرگ هایی هستیم که در اثر حلق آویز شدن، خودکشی یا تصادف، تداوم می یابد. این وقایع نتیجه تاثیر بسیار قوی اعدام یک جنایتکار معروف برروی اذهان بیمارگونه یا رشد نایافته است.» روزنامه تایمز، سپس موارد متعددی را بر می شمارد و مدعی است که این موارد نمایانگر موضوع فوق است. از جمله است نمونه ای در «شفیلد» که طی آن دیوانه ای پیر در یک بگومگو با افرادی چون خودش درمورد بدار آویختن فردی به نام «باربور» با حلق آویز کردن خود به زندگیش خاتمه می بخشد مورد دیگر مربوط به یک پسر بچه 14 ساله است که خود را حلق آویز کرد.

پرسیدنی است که برشماردن این موارد؛ در خدمت حمایت از چه آیینی است؟ چیزی که هیچ آدم معمولی نمی تواند آن را حدس بزند؛ زیرا این شیوه برخورد چیزی نیست مگر گونه ای تمجید باز گذاشتن دست جلاد. زیرا این جا حکم اعدام به مثابه خرد غایی جامعه ستایش شده است؛ آن هم در مقاله ای اساسی در «مهم ترین روزنامه کشور.»

روزنامه مورنینگ ادورتایزر، جانبداری از چوبه دار و منطق خونبار تایمز را به شدت و بحق مورد نقد قرار می دهد.

جای شگفتی است که مقاله مورد بحث تایمز، برای نظریه وحشیانه ای که از آن بحمایت برخاسته است، هیچ گونه دلیل یا مستمسکی که بشود برمبنای آن درستی ویا سودمند بودن بنای حکم اعدام را پذیرفت، ارایه نمی دهد. دشوار، اگر نگوییم غیرممکن است که در جامعه ای که به متمدن بودن خود مباهات دارد، اصلی را مستقر کند که بر اساس آن، برحق بودن یا ثمربخش بودن حکم اعدام پذیرفته شود.

در این جا مجازات به طورکلی بعنوان وسیله ای جهت اصلاح و انصراف بزه کاران مورد پشتیبانی قرار می گیرد. اما، چه کسی حق دارد مرا، به منظور اصلاح و منصرف ساختن دیگران مجازات کند؟!!

از سوی دیگر تاریخ، آری در این مورد آمار و ارقام وجود دارد، به کامل ترین وجهی از زمان قابیل به این سو، ثابت کرده است که هیچ گاه آدمیان درنتیجه مجازات نه اصلاح و نه منصرف شده اند، بلکه قضیه درست برعکس آن بوده است.

از نقطه نظر «حقوق مجرد» تنها یک تئوری وجود دارد که ارزش انسانی را در انتزاع باز می شناسد، و آن هم تئوری متعلق به کانت است؛ به ویژه در فرمول بندی بسیارخشکی که هگل از آن ارائه می دهد. هگل به ما می گوید: «مجازات حق یک جنایتکار است. این عملی است ناشی از اراده شخص خود او. جنایتکار با تجاوز به حق، آن حق را از آن خود اعلام می کند. جنایت او نفی حق است و در نتیجه اثبات حق که توسط خود جنایتکار برانگیخته شده، به واسطه خود او بر وی تحمیل شده است.»

شکی نیست که در این فرمول بندی مطلب ویژه ای وجود دارد، به این معنی که هگل به جای این که جنایتکار را به عنوان یک «موضوع صرف» و برده عدالت در نظر نگیرد، او را تا حد یک موجود آزاد و خودمختار ارتقاء می دهد. درنگاهی دقیق تر درخواهیم یافت که ایدالیسم آلمانی دراین جا نیز چون سایر موارد، سعی براین دارد، به قوانین جامعه موجود حقانیت متعالی اعطاء کند.

آیا در واقع این یک توهم نیست که این انتزاع «اراده آزاد» جایگزین فردی شود با انگیزه های واقعی، و وضعیت های گوناگون اجتماعی که بر او سنگینی می کند؟ و یکی از کیفیت های انسان جایگزین خود انسان شود؟ این نظریه که مجازات را نتیجه اراده خود جانی می بیند، درنهایت چیزی نیست مگر همان اصطلاح متافیزیکی (ماوراءطبیعی) قدیمی (قانون قصاص)، چشم در برابر چشم، دندان در برابر دندان. بدون تشبت به شرح و تفسیر بیش تر، مجازات چیزی نیست مگر وسیله ای برای جامعه جهت دفاع از خود در برابر تمامی آن چیزهایی که شرایط موجودیت آن را نقض می کند. حال خصلت آن هرچه می خواهد باشد.

این چه جامعه رقت انگیزیست که وسیله ای برای دفاع از خود جز جلاد نمی یابد و تازه بخود جرات می دهد از طریق صدای «روزنامه مهم جهان» اعلام کند خشونت وی، یک قانون طبیعی است!

ام. آ. کتله در اثر بسیار عالمانه و ارزشمند خود: انسان و استعدادهایش می گوید «مابودجه قابل ملاحظه ای را به انتظام وحشتناکی به اداره زندان ها؛ بازداشتگاه ها؛ چوبه های دار ... اختصاص می دهیم. ما حتی می توانیم پیش بینی کنیم که چه تعداد افراد دست خود را به خون آیندگان آلوده خواهند کرد و چه تعداد جاهل مسموم کننده خواهند بود؛ تقریبا به همان گونه که می توانیم تعداد زاد و ولد و مرگ و میر سالانه را پیش بینی کنیم.

ام. آ. کتله؛ در یک جدول احتمالات؛ منتشره در سال 1829؛ بادقت حیرت انگیزی؛ نه تنها انواع؛ که طبیعت و علت جنایات متعددی در فرانسه را برای سال 1830 پیش بینی کرد و این را که مقدار میانگینی از جنایات در میان بخش معینی از یک جامعه در کل نتیجه اوضاع و احوال جامعه بورژوازی معاصر است .

بنابراین، اگر جنایات با چنین درجه بالایی از نظمی چون نظم پدیده های مادی (فیزیکی)؛ چه درکمیت و چه در گوناگونی (رده بندی آن)؛ درج می دهید، چنان چه کتله اشاره می کند. «دشوار بتوان تضمین کرد که کدام یک از این علل (جهان مادی و نظام اجتماعی) تاثیر منظم تری دارند.» آیا لازم نیست در مورد وسایل تغییر آن نظامی که تمامی این جنایات را تولید می کند؛ عمیقا اندیشید؛ تا این که آهنگ ستایش دربارهء جلاد سر دهیم؛ همان جلادی که با اعدام یک دسته از جنایتکاران؛ جا را برای افراد بعدی باز می کند؟