برای پیوستن به بهمن مرادیان پی در فیس بوک روی عکس کلیک کنید.

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۰/۰۷/۲۶

آخرین وضعیت محمدرضا پورشجری (سیامک مهر) نویسنده ی وبلاگ گزارش به خاک ایران از زبان دخترش :





به نام هویت انسانی

روز 24 مهر به ملاقات پدرم در ندامتگاه کرج رفتم ، این بر دومی بودم که برای ملاقات به آن زندان می رفتم ؛ این بار وضعیت جسمی پدرم بسیار وخیم تر از نوبت های قبلی بود !!!
متاسفانه اصلا از دیدن و دیدار با من خوشحال نشد ! حتی آنقدر در فشار و درد بود ، که قادر به نشستن روی صندلی نبود و ایستاده و با حالتی مضطرب با من صحبت می کرد !
گویا حادثه ای توهش را در وجود او سرازیر کرده بود ! با سوال کردن و کنجکاو شدن من ، برایم توصیف کرد :
در درگیری که ، در محوطه ی زندان روی داده بود ، یک نفر آسیب جدی دیده بود و رگ دستش را از دست داده بود ! برش عمیقی بر روی دستان آن شخص نقش بسته بود !
خون همه جا را از آن خود کرده بود ! و این رویارویی ، صحنه ی خشنی را ترسیم کرده بود !
پدرم آنقدر آشفته شده بود ، که بعد از گذشتِ چندین ساعت تا ملاقات با من ، هنوز رنگ بر رخسار نداشت !
از این روی من متوجه ی غیرعادی بودن او شدم ؛
همه چیز را برایم توضیح داد و کمی از لحاظ روانی آرام شد. ایشان گفت : نامه ای نوشته ، که بند کارگری منتقلش کنند ؛ ولی هنوز هیچ موافقتی ، با این نامه انجام نگرفته !
شرایط قسمت کارگری ایده آل تر است و تعداد نفرات به مراتب کمتر و قابل تحمل تر است ؛
در مکان فعلی 600 نفر را نگهداری می کنند ! که در هر سلول 40 را سازماندهی می کنند ! در واقع 40 نفر در جوار هم ، در یک اتاق می خوابند !
و بر همه جای این زندان ، شرایط بدی حاکم است !
شِپش ، سوسک و پشه ، بیداد می کنند ! بیماری پوستی ، قارچ و گال ، امان زندانیان را بُریده است !
شیوع یک بیماری پوستی ، می تواند ، یک زندانی را در وضعیت بد بهداشتی حاکم بر زندان ، از بین ببرد !
و این در نوع خود یک فاجعه است !

دیگر پس از دیدن شرایط بد پدرم ، نتوانستم خودم رو کنترل کنم ! و به ایشان قُل دادم ، که برای ملاقات با رئیس زندان و یا هر مسئولی که ، انتقال او را به قسمتی دیگر میسر کند ، خودم را آماده کنم و از او خواهش کنم ! تا شاید ایشان را به قسمتی معقول تر انتقال دهند !
سپس رفتم به دادگاه کرج ، پیش بازپرس پرونده ، متاسفانه منشی او گفت :
پرونده ی او دست ما نیست ! و قاضی اجرای احکام این حکم را صادر کرده است ! به ناچار پیش کسی رفتم که از شخصیت و هویت انسانی تُهی بود !
حدود 10 ماه پیش با او ملاقات داشتم ؛ و بر سر توهین هائی که به خانواده ، من و شخص پدرم کرده بود ، با او بحث کرده بودم ! و پس از مشاجره ی لفظی ، مرا از اتاقش بیرون کرده بود !
قاضی اجرای احکام ، آقای شهروندی :

ایشان بوئی از انسانیت نبُرده است ! و بسیار بد دهن و بی ادب است ! در آن روز هر چه کنجکاوی کردم ، که اسم کامل ایشان را متوجه بشوم ، منشی وی ، با تندی گفت :
این کنجکاوی برای چیست ؟!
اسم او را برای چه می خواهی ؟!
کارتو بهش بگو !
بعد از مشاجره لفظی با منشی ، سپس وارد اتاق او شدم ؛ جلوی میز او ایستادم ، وقتی نگاهم به چهره او افتاد ، یاد تمام توهین هائی که به ما کرده بود ، افتادم ؛ لاجرم بغضم را در گلویم قورت دادم ! و به خاطر پدرم ، خودم را کنترل کردم !

یک شبه انسان که روی یک صندلی ای که شاید ، به جرات ، برایش دو سایز کوچک تر بود نشسته بود ! به آرامی ، سلام کردم و برای او خودم را توصیف کردم :
بنده میترا پورشجری ، دختر محمدرضا پورشجری هستم ؛ می خواهم بدانم ، دلیل انتقال پدرم به ندامتگاه کرج چیست ؟
گفت : مگه اونجا چه ایرادی داره ؟ اونجا هم زندانه دیگه ! هتل که نرفته !
با ناراحتی گفتم : درسته ، ولی پدرم اصلا به قشر اونجا نمی خوره ! پدرم سیاسی و نویسنده بوده ؛ با آدم هائی که اونجا هستند ، 180 درجه متفاوت است !"
او با خنده ای سرد ، رو به من کرد و گفت :
لفظ سیاسی رو به کار نبر، که حالم به هم می خوره از هر چی سیاسیه !
درسته پدر تو به اونجا نمی خوره ، درسته ، چون آدم نیست !
حیف یه روز دیگه که زنده باشه ! تو هم مثل اون هستی ؛ من فهمیدم که تو بهائی هستی ؛
من با تعجب گفتم :
من بهائی نیستم ؛ او گفت : تو و پدرت اگر دست من بودید ، تا حالا کشته بودمتون !
الان هم باید بین همون آدم ها باشه ، اونها تنها خلاف کارند ، ولی پدر تو یه کافرِ و به زودی هم اعدام می شه !
پس چه فرقی می کنه که کجا باشه ! باید تو همون خاک و کثافت باشه ، تا بمیره !!!
من که دیگه کنترل خودم را ازدست داده بودم ، فقط تنها تونستم ، به او بگوئیم :
که بالاخره نوبت شما هم می رسه !!!